X
تبلیغات
گل گلدون من

گل گلدون من

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را..............که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 14:15  توسط مامان یا بابا  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 14:13  توسط مامان یا بابا  | 

فرزندم ...

فرزند عزيزم :
 
آن زمان که مرا پير و ازکار افتاده يافتي،
 
اگر هنگام غذا خوردن لباس...هايم را

 کثيف کردم و يا نتوانستم لباسهايم را  بپوشم

اگر صحبت هايم تکراري و خسته کننده

 است صبور باش و درکم کن

يادت بياور وقتي کوچک بودي مجبور

 ميشدم روزي چند بار لباسهايت عوض

 کنم براي سرگرمي يا خواباندنت مجبور

 ميشدم بارها و بارها داستاني را برايت

 تعريف کنم...
 
وقتي نميخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
 
وقتي بي خبر از پيشرفتها و دنياي امروز سوالاتي ميکنم،با تمسخر به من ننگر
 
وقتي براي اداي کلمات يا مطلبي حافظه م ياري نميکند،فرصت بده و عصباني نشو
 
وقتي پاهايم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولين

 قدمهايت را کنار من برميداشتي....
 
زماني که ميگويم ديگر نميخواهم زنده بمانم و ميخواهم بميرم،عصباني نشو..

 روزي خود ميفهمي
 
از اينکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصباني نشو

 ياريم کن همانگونه که من ياريت کردم
 
کمک کن تا با نيرو و شکيبايي تو اين راه را به پايان برسانم
 
فرزند دلبندم،دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 10:44  توسط مامان یا بابا  | 

نوروز مبارک ...

مهتابم یادمه که گفتی تو وبلاگ دخترمون از این چیزا ننویسم ولی هر کاری میکنم نمیشه.

چند سال دیگه دخترمون ازمون بپرسه شما چه جوری تحمل میکردین و چیزی نمیگفتین چی میخوایم جوابشو بدیم؟؟؟

بزار لااقل گاهی بهانه ای داشته باشیم واسه پاک کردن عرق شرممان.

..............

سالی که گذشت سال تصمیم بزرگ یک ملت برای بازپس گرفتن زندگی از قداره بندهای قلدر و عجوزگان اوباشی بود که زندگی مردم را سالها مصادره کرده بودند. جمع شدیم در خیابان، با ترانه و شوخی و سرخوشی حرف مان را زدیم و شیرین ترین و شوخ ترین شعارها را دادیم. آرام و متمدن و شریف رای مان را به بهترین مردمانی که ممکن بودند دادیم، و وقتی که حق مان را دزدیدند، به خیابان آمدیم تا بگوئیم که قلب مان و ذهن مان و روح مان در رایی است که به صندوق انداخته ایم و " رای مان را باید پس بدهید." این آغاز داستانی بود که بی آنکه بدانیم تا کجا پیش خواهد رفت، روایت کردیم.

دستی به زیر چانه، نگاهی به خیابان از پنجره، پرشی کوچک زیر چشم که خشم را نشان می داد، گلویی که صاف می شد بی آنکه کلمه ای به زبان آمده باشد، دستی که می لرزید تا تصمیم بگیرد، پایی که در تردید پوشیدن کفش و رفتن به خیابان پابپا می شد. گفته بود که ما " خس و خاشاکیم" و ما می دانستیم که خس و خاشاک نیستیم، ما مردمانیم، ولینعمت شما. تردید را کنار گذاشتیم و به خیابان رفتیم، روز 27 خرداد 1388 درهای خانه ها بازشد، کفش ها آسفالت شهر را لمس کرد، شانه ها به شانه همسایه ها سائید، چشم در چشم شدیم و باور کردیم که بسیاریم که بی شماریم که مردمیم که می خواهیم آنچه را که حق ماست. و این داستان که آغازش را گفتم هنوز پایان نیافته است و هر روز به گونه ای مکرر شده است و ما هنوز یک قدم هم از حق مان عقب نکشیدیم. سال 1388 سال حضور مردم ایران در خیابان بود. سالی که افتخار تاریخ یک ملت است. هرگز نخواهم گفت " انشاء الله این سال برود و برنگردد." سال 1388 سال زندگی بود، سال مردمی زنده بود که زندگی را دوست می داشتند و دوست می دارند و با چنگ و دندان نگاهش می دارند.

رسیدن نوروز را به مادران " ندا" و " سهراب" و دهها شهید بزرگ جنبش سبز ملت ایران تبریک می گویم. آنان بزرگترین شهدای سرزمین مان بودند، اگر بپذیریم که شهید یعنی شاهد، یعنی آنکه گواهی می دهد بر مظلومیت مردم و وقوع ظلم. یعنی آنکه رفته است تا با رفتنش گواهی بدهد و شهادت بدهد که ستمگران حقی را به ناحق بدل کردند. از همین است که می گویم " ندا" ی ما شهید ترین شهیدان این سرزمین بود و " سهراب" ما گوئی که از شاهنامه آمده بود، از دل اسطوره ها، تا با آن لبخند دلنشین و آن معصومیت بی بدیل بگوید که ایران زنده است، چون سهراب و ندا فرزندان ایران هستند. خانواده سهراب و ندا و دهها شهید دیگر امسال بر سر سفره عکس فرزندشان را می گذارند، آنان می دانند که فرزندان شان برای بزرگترین خواسته شان تلاش کردند و اگر هم مرگ پایان شان بود، هرگز بیهوده نمردند، " بی چرا زندگان" نبودند و " به مرگ خود آگاه" رفتند.

رسیدن نوروز را به فخرالسادات محتشمی تبریک می گویم که قلبش را هر روز نوشت و مثل کوه در کنار مصطفی تاج زاده ایستاد تا مصطفی که خشم و نفرت را در چشمانش در دادگاه ستم نثار قاضی فاسد شهر کرده بود، پشت درهای بسته زندان طاقت بیاورد و راوی همسر زندانی اش و همه زندانیان شد. کم نبودند کسانی مانند فخرالسادات محتشمی که ایستادند چون درختانی که باد هرگز کمرشان را خم نمی کند و هیچ توفانی نتوانست مغلوب شان کند. سالی که گذشت سال زنان بزرگ میهن ما بود. زنانی که برای آزادی خود و مردم جنگیدند، برای آزادی همراه و همسرشان و آزادی همه مردمان رنج کشیدند، به زندان رفتند و دیوارهای زندان را از مقاومت شان شرمنده کردند. زنانی که خبررسان مردم شدند، زنانی که اگر پیش تر از مردان نبودند، حداقل شانه به شانه شان بودند. نوروز بر همه زنان میهن مان مبارک باد.

رسیدن نوروز را به همه مادرانی که پشت درهای اوین ایستادند و منتظر آزادی فرزندان آزاداندیش شان شدند، تبریک می گویم. فرزندانی که " بی نام" بودند و بسیاری از آنان جز آزادی مردمان و زندگی چیزی نمی خواستند و نمی خواهند. همه زندانیان گمنامی که حتی خبررسانان جنبش نام شان را نمی دانستند و مظلوم ترین اسرای جنبش آزادی ایران بودند. آنان که همچون کوهیار کوهوار ایستادند و تنها جرم شان این بود که از حق بشر برای زندگی و انسان بودن دفاع می کردند و آزادی و رفاه را برای همگان می خواستند. نام شان را نمی دانیم، اما می دانیم که نام شان به بزرگی در کتاب سرنوشت ایران نوشته خواهد شد. نوروز بر مادر کوهیار مبارک باد و بر تمام آنان که روزهای دشوار و سخت زندان را تحمل می کنند، بی آنکه از بامی بر بامی جسته باشند و دندان طلای مردگان را شکسته باشند و جز مهربانی دل به چیزی دیگر بسته باشند.

 

رسیدن نوروز را به پیام رسانان جنبش سبز که یک سال تمام فریاد شدند تا صدایی را که دست های خشونت در گلو خفه کرده بود، به گوش مردم برسانند. همه آنها که در روزنامه های زیر تیغ سانسور نوشتند، همه آنها که با نام و بی نام شعر سرودند، همه ترانه خوانان جنبش آزادی ایران، آن هزاران فیلمبرداری که پرشور ترین جنگ آزادی و استبداد را با دوربین های کوچک شان ثبت کردند، تمام آنهایی که از هر رسانه ای استفاده کردند و بی آنکه خسته شده باشند، هر روز با کاری سنگین و خطرناک فریادرسان جنبش آزادی ایران شدند. دست شان را باید بوسید و چشمان شان را باید آفرین گفت که خستگی را فرصت ندادند که حاصل اش خواب شود و فرصتی برای استبداد.

 

رسیدن نوروز را به همه بچه های شهر تبریک می گویم. جوانانی که زیر دست و پای لباس شخصی های گشتاپوی پیشوا بدن های نازنین شان زخمی شد و با هر بار که کتک خوردند، قدرتمند تر و قوی تر و بالغ تر به خیابان برگشتند، آنها که در آغاز سال جوانانی سرخوش بودند و نه پیراهن تجربه ای را پاره کرده بودند، نه تن شان زخم رنجی را به یادگار داشت، اما در پایان سال گوئی که پیرانی تجربه دیده و زمان گذشته، هوشمند و آگاه بودند و می دانستند که آزادی را بی پرداخت هزینه نمی دهند و هزینه آزادی هزار هزار زخم شد بر تن های جوانان شهر ما. بهار بر آنان مبارک که زمستان بی کوشش آنان به سر نمی آمد.

رسیدن نوروز را به همه رهبران جنبش سبز تبریک می گویم، به میرحسین که نامش حالا دیگر نام مستعار آزادی است و سرودی بر لب مردمان کشور. به کروبی که بارها در خیابان نشان داد که اعتماد مردم را هرگز با چیزی مبادله نمی کند. به زهرا رهنورد که خردمندانه و هنرمندانه در کنار مردم ایستاد. به خاتمی که هوشیارانه موقعیت درست را درک کرد و به جای اینکه به مصلحت خود بیاندیشد به مصلحت جنبش و مردم اندیشید. به تمام اعضای خانواده موسوی و کروبی و هاشمی که در خیابان ها کتک خوردند و زندان رفتند و کشته شدند تا بگویند که رهبران جنبش نیز همان رنج هایی را می کشند که عموم مردمان. شاید هنر بزرگ رهبران جنبش سبز این بود که به گفتگویی بی کلمه با مردم نشستند و در مدتی کوتاه به جای آنکه کلام شان را به دهان مردم بگذارند، زبان مردم شدند. در سال گذشته موسوی از یک نامزد مورد تائید حکومت تبدیل به سخنگوی جنبش ملی ایران شد. بلوغ او یکی از بزرگترین سرمایه های جنبش سبز است. شاید تولید رهبران مردمی در کوره حوادث دشوار سال گذشته بزرگترین دستاورد جنبش دموکراتیک ایران بود. امتحاناتی دشوار سره از ناسره جدا کرد و دهها و صدها زن و مرد را که شاید دهها سال باید طول می کشید تا مردم آنان را بشناسند، به ملت معرفی کرد. حالا دیگر افسانه قدیمی قحط الرجال، فارغ از بار مذکر آن، بسرآمده است. صدها مرد و زن سرمایه های کشف شده امسال ماست تا نشان بدهیم که سال آینده و سالهای بعد می توانیم روی چه کسانی حساب کنیم و روی چه کسانی نباید حساب کنیم. معدودی از آنها که پشت نقاب هنر و اندیشه نامردمی را پنهان می کردند، در جنگ بزرگ آزادی و دموکراسی ایران، حقارت و حسادت و کوته فکری شان را نشان دادند و صدها نفر شانس برابر جنبش سبز را برای حضور در امتحان به دست آوردند تا معلوم شود چه کسی با مردم زندگی می کند و چه کسی خاک به چشم مردم می پاشد. نوروز را به همه رهبران جنبش سبز ایران تبریک می گویم.

اما و هزار اما که باید بیش از همه نوروز را به مردم بزرگ ایران تبریک گفت. اگر رهبرانی شجاع کنار مردم ایستاده اند به این دلیل است که می دانند مردم از شجاعت آنان با تمام وجودشان قدردانی می کنند، اگر زندانیان جنبش سبز استوار و بی هراس مقاومت می کنند به پشتیبانی آن مردم است که پشت درهای زندان ایستاده اند، اگر ایرانیان در سراسر جهان پیام رسان مردم می شوند و بسیاری از آنان که سالها رخت سیاست را از اندام شان برکنده بودند، دوباره لباس مبارزه می پوشند، بخاطر تصویر زیبایی است که از مردم ایران در تمام جهان دیده شده است. اگر استبداد مجبور است گام به گام عقب بنشیند بخاطر معجزه حضور ملتی است که زندگی را می خواهند و راه بازگرفتن زندگی شان را از حکومت افسردگان عزادار یاد گرفته اند. بیش و پیش از هر چیز سال نو به همه مردم ایران مبارک باد. آنان که کاتبان اصلی کتاب سرنوشت ایران هستند. نوروز ۸۹ بر همه مردم ایران مبارک باد .

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 10:37  توسط بابا رضا  | 

خانوما لطفاْ برای ایجاد آرامش در زندگی به قوانین آقایون توجه کنن:

توجه بفرمایید که همه قانون ها شماره ”1“ هستن


1. با شما خرید کردن ورزش نیست. ما هم دوست نداریم فکر کنیم که هست.
1. گریه کردن یعنی باج خواستن!
1.هر چیزی که می خواهید درست بگید. بذارید درست روشنتون کنیم:
با گوشه زدن به جایی نمی رسین / با کنایه زدن به جایی نمی رسین / با حرفای مبهم به جایی نمی رسین / صاف و پوست کنده بگین چه مرگتونه
1. هیچ اشکالی نداره اگه سوال های ما رو با ”بله“ و ”خیر“ جواب بدین.خیلی هم خوشحال میشیم.
1. بی زحمت فقط وقتی مشکلتون رو پیش ما بیارین که بخواهین ما حلش کنیم.
ما فقط مشکل حل کردن بلدیم. اگه همدردی می خواهید برید پیش بقیه خانم ها.
1. اگه برای 17 ماه متوالی سردرد دارید، یه چیزیتون میشه. خودتونو بهدکتر نشون بدین.
1. چیزایی که 6 ماه پیش گفتیم رو توی دعوای امروز علیه خودمون استفاده نکنین. اصلاً می دونین چیه؟ ما فقط حرفای هفته پیش یادمونه.
1. اگه فکر می کنین چاقین خب حتماً هستین دیگه. چرا باز می پرسین؟
1. اگه از حرف ما 2 تا برداشت می کنین و یکیش شما رو عصبانی یا غمگین میکنه، پس منظور ما این یکی نبوده، اون یکی بوده.
1. یا از ما بخواهید یه کاری براتون بکنیم، یا بهمون بگید چطوری باید انجامش بدیم. نه هر دو تاش با هم!
اصلاً اگه شما بهتر می دونید که چطور باید انجام بشه، چرا خودتون انجام نمی دین؟
1. اگه خیلی احساس میکنین که حتماً باید یه حرفی رو بزنین، حداقل تا آگهی بازرگانی تلویزیون صبر کنین. نه وسط فیلم!
1. کریستف کلمب از کسی آدرس نپرسید. ما هم نمی پرسیم.
1. ما مردا فقط اسم 16 تا رنگ رو بلدیم.
1. اگه ما پرسیدیم ”چته؟“ و شما گفتین ”هیچی“، ما هم فرض می کنیم چیزیتون نیست. البته میدونیم که یه مرگیتون هست، ولی به دردسرش نمی ارزه.
1. اگه یه چیزی می گین ولی نمی خواهین جوابشو بشنوین، پس ما هم یه جوابی می دیم که نخواهید بشنوید.
1. وقتی می خواهیم با هم بریم بیرون، هر چی که بپوشین خوبه. به جون خودمون راست می گیم.
1. لباساتون کافیه.
1. کفشاتون هم خیلی زیاده.
1. اندام ما خیلی هم متناسبه. خپل هم خیلی خوبه.
1. خانمای محترم. از اینکه این مطلب رو خوندین متشکریم. ضمناً اگه قراره امشب جدا بخوابیم اصلاً نگران نباشین. بیرون خوابیدن برای مردا مثل پیک نیکه.

...................................................

نوشته شده توسط آقای پدر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 0:51  توسط مامان یا بابا  | 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 22:15  توسط مامان یا بابا  | 

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...دیه اش نصف دیه

توست و مجازات زنایش با تو برابر...می تواند تنها یك همسر

داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای

ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر

زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در

محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...او كتك می خورد و

تو محاكمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام

 انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك

 دختر نباشد...او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان

 بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند

نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر

 می شود؛ پیر می شود و میمیرد...و قرن هاست كه او؛

عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و

شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد

رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های

شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه

 ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و

فقط رفتن رار دل او زنده می كند...و اینها همه كینه است

كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج

است

...................

نوشته شده توسط آقای پدر

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:4  توسط مامان یا بابا  | 

میخواهم آب شوم در گستره افق
آنجا كه دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یكی شوم
حس می كنم و میدانم
دست می سایم و می ترسم
باور می كنم و امیدوارم
كه هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:50  توسط مامان یا بابا  | 

دوسالگی دخملکم....

پارمیسم حدود یک ماه دیگه دو ساله میشه و من و مامان دیگه مثل روزای اول شور و شوق نوشتن تو بلاگش رو نداریم.

یا گذشت زمان تنبلمون کرده یا ...

به هر حال از یک ماه پیشتر تولدت رو تبریک میگم گل بابا.

اگه قسمت شد و یه روز این نوشته ها رو خوندی چه ما بودیم و چه نبودیم بدون که عزیز ترین موجود دنیا واسه ما تو بودی.

دوستت داریم و خواهیم داشت تا ابد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 20:2  توسط مامان یا بابا  | 

پارمیس خانوم از اوجایی که مامان مهتاب اکیدا قدغن فرموده اند که در این وبلاگ حرف های غیر معقول )با تعریف خودشون از معقول بودن( زده نشه دیگه بنده جرات نمیکنم حرف بزنم.

این آخرین پست من برخلاف میل مامان خانون خواهد بود و بعدش دیگه بچه خوبی میشم.

نزدیک سالگرد ازدواجمون و همچنین سالگرد نزول اجلال فرمودن مامان جونت به این دنیای ... هستیم.چون بعید نیست دوباره اتفاقی بیفته و من همانند روز زن شانس نداشته باشم که در دسترس ایشون باشم همین الان هر دو تا سالگرد رو هم خودم و هم به جای تو بهش تبریک میگم.

انشاا... سالگرد ۱۲۰ سالگیشو با هم جشن بگیرید.

فعلا بای.

گرگ ها خوب بدانند، در اين ايل غريب
گر پدر مرد، تفنگ پدري هست هنوز
گر چه مردان قبيله همگي کشته شدند
توي گهواره چوبي، پسري هست هنوز
آب اگر نيست نترسيد که در قافله مان
دل دريايي و چشمان تري هست هنوز

.............................................

نوشته شده توسط آقای پدر

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:35  توسط مامان یا بابا  |