تبليغاتX
گل گلدون من
گل گلدون من

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را..............که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی.. .
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...
وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني. ..
وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای. ..!
وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...
دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی. ..
وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...
وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ...
فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند :

" خیلی بزرگ بود "

.....................

نوشته شده توسط آقای پدر که پسورد خودش یادش رفته


سه شنبه نهم تیر 1388 توسط مامان مهتاب



وقتی بابا اوباش میشود...

 

گلچهره مپرس / کان نغمه سرا / از تو چرا / جدا شد / گلچهره مپرس / پروانه ی تو / بی تو کجا رها شد / مپرس / مپرس / مرنجان دلت را خدا را / رها کن غمت را رها کن / مخور غم مخور غم نگارا / مخور غم مخور غم نگارا

پارمیسم سلام.

نمیدونی وقتی بابا ۱۵ روز دخترش رو نبینه یعنی چی و خدا کنه هیچوقت هم ندونی.

بابا جونت رفت شد جزو اراذل و اوباش خیابانی و ۱۵ روز تو زندان اوین آب خنک خورد تا تازه حالیش بشه دنیا دست کیه.

البته هنوز هم نتونسته بفهمه اگه اراذل و اوباش امثال خودشن پس آدم خوبا کیان.

به هر حال بعد ۱۵ روز بابا جون دوباره اومد خونه تا بهت بگه چقدر دوستت داشته و داره و حاضره همه عمرش رو واسه یه لبخند تو بده.

اونایی رو که بابات رو کتک زدن و ۱۵ روز ازت دور کردن ببخش.بزرگ شدی واسشون دعا کن.آخه حتما اونا هم یه پارمیس کوچولو دارن که دلشون واسش تنگ بشه.

بابات هر جا باشه و هر کاری بکنه به یاد تو و مامان جون هستش و زندگی بدون شما واسش ارزش نداره.

زندگی شبهای سیاهش مال بابایی   روزای سفید و آینده درخشانش اگه باشه مال تو دختر گلم.

...........................

نوشته شده توسط آقای پدر که پسورد خودش یادش رفته.


دوشنبه هشتم تیر 1388 توسط مامان مهتاب




شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط آقای پدر



مهم نيست كه ما با سواد يا بي سواديم.
مهم اين است كه بالاخره راي مي دهيم.
و باز ما مي مانيم و رنجي كه مي بريم.

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط آقای پدر



گفتا تو از کجائي کاشفته مي‌نمائي
گفتم منم غريبي از شهر آشنائي
گفتا سر چه داري کز سر خبر نداري
گفتم بر آستانت دارم سر گدائي
گفتا کدام مرغي کز اين مقام خواني
گفتم که خوش نوائي از باغ بينوائي
گفتا ز قيد هستي رو مست شو که رستي
گفتم بمي پرستي جستم ز خود رهائي
گفتا جوي نيرزي گر زهد و توبه ورزي
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائي
گفتا بدلربائي ما را چگونه ديدي
گفتم چو خرمني گل در بزم دلربائي
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجي ليکن بدست نائي
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازي
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئي هوائي
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بيند
گفتم حديث مستان سري بود خدائي


جمعه هفتم فروردین 1388 توسط آقای پدر



Blog Skin