تبليغاتX
گل گلدون من
گل گلدون من

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را..............که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



میخواهم آب شوم در گستره افق
آنجا كه دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یكی شوم
حس می كنم و میدانم
دست می سایم و می ترسم
باور می كنم و امیدوارم
كه هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد


پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط مامان مهتاب



دوسالگی دخملکم....
پارمیسم حدود یک ماه دیگه دو ساله میشه و من و مامان دیگه مثل روزای اول شور و شوق نوشتن تو بلاگش رو نداریم.

یا گذشت زمان تنبلمون کرده یا ...

به هر حال از یک ماه پیشتر تولدت رو تبریک میگم گل بابا.

اگه قسمت شد و یه روز این نوشته ها رو خوندی چه ما بودیم و چه نبودیم بدون که عزیز ترین موجود دنیا واسه ما تو بودی.

دوستت داریم و خواهیم داشت تا ابد.


دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط مامان مهتاب



پارمیس خانوم از اوجایی که مامان مهتاب اکیدا قدغن فرموده اند که در این وبلاگ حرف های غیر معقول )با تعریف خودشون از معقول بودن( زده نشه دیگه بنده جرات نمیکنم حرف بزنم.

این آخرین پست من برخلاف میل مامان خانون خواهد بود و بعدش دیگه بچه خوبی میشم.

نزدیک سالگرد ازدواجمون و همچنین سالگرد نزول اجلال فرمودن مامان جونت به این دنیای ... هستیم.چون بعید نیست دوباره اتفاقی بیفته و من همانند روز زن شانس نداشته باشم که در دسترس ایشون باشم همین الان هر دو تا سالگرد رو هم خودم و هم به جای تو بهش تبریک میگم.

انشاا... سالگرد ۱۲۰ سالگیشو با هم جشن بگیرید.

فعلا بای.

گرگ ها خوب بدانند، در اين ايل غريب
گر پدر مرد، تفنگ پدري هست هنوز
گر چه مردان قبيله همگي کشته شدند
توي گهواره چوبي، پسري هست هنوز
آب اگر نيست نترسيد که در قافله مان
دل دريايي و چشمان تري هست هنوز

.............................................

نوشته شده توسط آقای پدر


دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط مامان مهتاب



آزادشان کنيد

آنها خواهران از دريا گذشته و

 گهواره‌بان بلوغ شب‌تاب‌اند....

 آنها برادران بي‌دريغ ياران و

خنکاي پسين تابستان‌اند.....

آزادشان کنيد

...........................................

نوشته شده توسط آقای پدر


سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط مامان مهتاب



سلام .
آقا چند وقته ما گیر کردیم تو این تهران با این مشکلات لعنتی (که دوستان کم و بیش ازش خبر دارن) و خوشبختانه دیروز آخرین نفر از چهار نفر هم رها شد و فعلا ماجرا فیصله یافت .

خلاصه تو این چند وقته که ما اینجا گیر کردیم یه نفر که تاااااااااااااااازه پسورد خودش هم یادش رفته هی زرت و زورت توی بلاگ دختر ما حرفهای سی یا سی می زنه و ما از روز اول گفتیم بابا این حرفها اینجا ممنوع . برو واسه خودت بلاگ درست کن خودت رو گرفتن کم نبود حالا بیان دخمل من رو هم بگیرن بی انصاف .

آخرین اخطار هر گونه پست سی یا سی توی این بلاگ پاک می شود بعدا جنگ خانوادگی در نگیره که ما پیروزیم چون حق با ماست .

پارمیس من هم درین مدت حسابی زبونش تقویت شده بچه م دیروز یه چیزی رو می کوبید به دیوار رو می گفت پشه دشتم (پشه کشتم)

خلاصه همه حرفی می زنه اسم همه رو هم بلده بجز من

و همچنان به من میگه بابا

به مامانم هم میگه ماجون . بعضی وقتها که خیلی گیر بهش میدیم که به من بگه مامی میگه مائی یا بهش میگن اینو بده به مهتاب داد می زنه م تا ولی وقتی کارم داره هی میگه بابا بابا و آبرو واسم نمی ذاره و اگه در یک جای عمومی باشیم پوزخند مردم رو کاملا میشه احساس کرد .

دیگه همینا دیگه .

این پست هم از سر رفع تکلیف بود . بعدا با عسسسسسسسک میایم خدمتتون.


دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط مامان مهتاب



Blog Skin