<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گل گلدون من</title>
<link>http://pami86.blogfa.com/</link>
<description>صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را..............که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 05:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://pami86.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;میخواهم آب شوم در گستره افق &lt;BR&gt;آنجا كه دریا به آخر می رسد &lt;BR&gt;و آسمان آغاز می شود &lt;BR&gt;میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یكی شوم &lt;BR&gt;حس می كنم و میدانم &lt;BR&gt;دست می سایم و می ترسم &lt;BR&gt;باور می كنم و امیدوارم &lt;BR&gt;كه هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 05:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pami86&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>pami86</dc:creator>
<guid>http://pami86.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوسالگی دخملکم....</title>
<link>http://pami86.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>پارمیسم حدود یک ماه دیگه دو ساله میشه و من و مامان دیگه مثل روزای اول شور و شوق نوشتن تو بلاگش رو نداریم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا گذشت زمان تنبلمون کرده یا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال از یک ماه پیشتر تولدت رو تبریک میگم گل بابا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه قسمت شد و یه روز این نوشته ها رو خوندی چه ما بودیم و چه نبودیم بدون که عزیز ترین موجود دنیا واسه ما تو بودی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستت داریم و خواهیم داشت تا ابد.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 16:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pami86&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>pami86</dc:creator>
<guid>http://pami86.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pami86.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>پارمیس خانوم از اوجایی که مامان مهتاب اکیدا قدغن فرموده اند که در این وبلاگ حرف های غیر معقول )با تعریف خودشون از معقول بودن( زده نشه دیگه بنده جرات نمیکنم حرف بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آخرین پست من برخلاف میل مامان خانون خواهد بود و بعدش دیگه بچه خوبی میشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزدیک سالگرد ازدواجمون و همچنین سالگرد نزول اجلال فرمودن مامان جونت به این دنیای ... هستیم.چون بعید نیست دوباره اتفاقی بیفته و من همانند روز زن شانس نداشته باشم که در دسترس ایشون باشم همین الان هر دو تا سالگرد رو هم خودم و هم به جای تو بهش تبریک میگم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انشاا... سالگرد ۱۲۰ سالگیشو با هم جشن بگیرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا بای.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گرگ ها خوب بدانند، در اين ايل غريب &lt;BR&gt;گر پدر مرد، تفنگ پدري هست هنوز&lt;BR&gt;گر چه مردان قبيله همگي کشته شدند&lt;BR&gt;توي گهواره چوبي، پسري هست هنوز&lt;BR&gt;آب اگر نيست نترسيد که در قافله مان&lt;BR&gt;دل دريايي و چشمان تري هست هنوز&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.............................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;نوشته شده توسط آقای پدر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 12:04:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pami86&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>pami86</dc:creator>
<guid>http://pami86.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pami86.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;آزادشان کنيد &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;آنها خواهران از دريا گذشته و&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; گهواره‌بان بلوغ شب‌تاب‌اند....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; آنها برادران بي‌دريغ ياران و&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خنکاي پسين تابستان‌اند..... &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;آزادشان کنيد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;...........................................&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=1&gt;نوشته شده توسط آقای پدر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 11:42:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pami86&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>pami86</dc:creator>
<guid>http://pami86.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام .</title>
<link>http://pami86.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>آقا چند وقته ما گیر کردیم تو این تهران با این مشکلات لعنتی (که دوستان کم و بیش ازش خبر دارن) و خوشبختانه دیروز آخرین نفر از چهار نفر هم رها شد و فعلا ماجرا فیصله یافت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه تو این چند وقته که ما اینجا گیر کردیم یه نفر که تاااااااااااااااازه پسورد خودش هم یادش رفته هی زرت و زورت توی بلاگ دختر ما حرفهای سی یا سی می زنه و ما از روز اول گفتیم بابا این حرفها اینجا ممنوع . برو واسه خودت بلاگ درست کن خودت رو گرفتن کم نبود حالا بیان دخمل من رو هم بگیرن بی انصاف .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین اخطار هر گونه پست سی یا سی توی این بلاگ پاک می شود بعدا جنگ خانوادگی در نگیره که ما پیروزیم چون حق با ماست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارمیس من هم درین مدت حسابی زبونش تقویت شده بچه م دیروز یه چیزی رو می کوبید به دیوار رو می گفت پشه دشتم (پشه کشتم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه همه حرفی می زنه اسم همه رو هم بلده بجز من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و همچنان به من میگه بابا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مامانم هم میگه ماجون . بعضی وقتها که خیلی گیر بهش میدیم که به من بگه مامی میگه مائی یا بهش میگن اینو بده به مهتاب داد می زنه م تا ولی وقتی کارم داره هی میگه بابا بابا و آبرو واسم نمی ذاره و اگه در یک جای عمومی باشیم پوزخند مردم رو کاملا میشه احساس کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه همینا دیگه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پست هم از سر رفع تکلیف بود . بعدا با عسسسسسسسک میایم خدمتتون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 13:58:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pami86&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>pami86</dc:creator>
<guid>http://pami86.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pami86.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>لحظاتي است که رگ جان مي‌گسلد /
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; سرد و بي‌روح مي‌نشينم و چشمانم خيره به در/&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; منتظر تا که بيايد با شور / &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خانه ‌دلم را روشن کند و پر از نور / توي اين سکوت مرگبار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;/ گرمي دستان او را مي‌طلبم /&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کاش مي‌شد که بيايد‌...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; سلام. مي‌دانم که صدايم را نمي‌شنوي اما براي دلتنگي‌هايم براي سکوت بي‌پايان مادر و براي لبخند تلخ لحظه‌هايم مي‌نويسم. تو آنجايي و من اينجا، در اين فکر که تا چه حد در اشتياق بار ديگر در کنار تو بودنم. آن شب که تو را از ما جدا کردند چاره‌اي نبود جز سکوت، مرگي که در آن صداي پلک زدن باران مي‌آمد و من در احساسي که در خميدگي کوچه ناپديد مي‌شد تشييع مي‌شدم‌. پدرم! الان 40 روز است که در انتظار ديدن دوباره‌ات نشسته‌ام. نمي‌دانم الان کجايي و به چه فکر مي‌کني. کاش بودي و مي‌ديدي که ليلايت در نبودنت چگونه مردانه ايستاده و بار سنگين اين خانه را به دوش مي‌کشد. بچه ها هرکدام غم دوري‌ات را در پشت حصار اشک‌هايشان پنهان کردند. هر لحظه‌‌ زندگيم را با آموخته‌هايت معنا دادي. به من آموختي که از حقم دفاع کنم اما الان حق ديدن تو شده است. حال اين حق را از که طلب کنم؟! حال روزگار به من ياد داد، گاه بايد از شيفتگي رها شد تا به آگاهي رسيد. ببين چقدر نجيب نجوا مي‌کنم تو را ميان اشک و دلتنگي! سکوت خستگي از شانه‌هاي بي‌احساسم مي‌گذرد و در گرداگرد جسمم آخرين ديدار تو را تداعي مي‌کند. آنگاه که زنجيره‌‌هاي بي‌‌اعتمادي پاهايم را به زمين مي‌دوزند،بغض ياريم مي‌کند !‌آري ! بغض در حصار چشمانم مي‌ريزد و من از شرم نگاه‌هاي شاد تو گهگاه هواي تازه را بهانه مي‌کنم تا در خلوت دوري‌ات بي‌صدا بگريم. هم‌اکنون لحظه‌هايم در حسرت فهم اين واژه به يغماي زمان مي‌رود که «عشق» را در جست‌وجوي کدامين متاع شيطان به باد داده‌ايم که اينگونه نفرت در کيسه‌هايمان اندوخته‌ايم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترت عاطفه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #999999&quot; size=1&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#cccccc&gt;نامه دختر جواد امام از اعضاي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي و رئيس ستاد مناطق کل تهران  ميرحسين موسوي در تهران&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #999999&quot; size=1&gt;......................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=1&gt;نوشته شده توسط آقای پدر که پسورد خودش یادش رفته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 07:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pami86&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>pami86</dc:creator>
<guid>http://pami86.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا سلام</title>
<link>http://pami86.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;دیروز “دال” داشت می رفت تظاهرات. من هم که نگران بودم گفتم بیایم و برایش دعا کنم. واقعیتش آن است که دال میترسید. دال تا دو هفته پیش چیزی از سیاست نمی دانست. “همه قبیله او عالمان دین بودند” آخر، او را میرحسین در مناظره هایش و با سادگی هایش به ستاد رفتن و به سرنوشت خود اندیشیدن آموخت. دال دیروز رفت تظاهرات تا از رای “از دست رفته اش” دفاع می کند. دال می گفت میرحسین او را یاد امام می ندازد، هرچند خودش هم اعتراف می کند “هیچ کس امام نمی شود.”&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;دال می ترسید. دال مدام از این و آن آمار درد باتوم را می گرفت. می پرسید اگر بگیرندش چه کارش میکنند؟ دال از بازجویی میپرسید. از اینکه شکنجه ها چطور است؟ او مدام می گفت دست خودش را داغ کرده این بار بار آخرش باشد که پایش را توی میدان سیاست میگذارد. اما، خودش می گوید، این بار نمی شود. او چاره ای ندارد جز دفاع از خود و دفاع از وطنش.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;دال کلی فامیل شهید دارد. خانه شان پر از لاله است. او میخواهد برود از خون آن شهیدان دفاع کند. اولین  بار وقتی تصمیم گرفت به اوضاع اعتراض کند که متوجه بدرفتاری گشت ارشاد با یک دختر شد.  ظاهرا دال عصبانی می شود و مداخله میکند. میگیرندش و یک شب تا صبح توی بازداشتگاه تا میخورد کتکش میزنند. او ولی راضی است از کارش. مادرش بعدها بهش گفت دایی شهیدش هم یک بار دقیقا به خاطر “غیرتی” شدنش زمان “طاغوت” افتاده بود زندان.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;دایی دال که حالا یک کوچه به اسمش است هم ظاهرا آدم کم و بیش ترسویی بوده روحش شاد. اما غیرتش هیشه بر ترسش غلبه میکرده. زمان جنگ هفده سالش بوده. مثل میلیون ها نفر وقتی تصویر بدرفتار عراقی ها با زنان و کودکان ایرانی را می بیند خونش به جوش می آید. از همانجا شناسنامه اش را دست کاری می کند و میرود برای اعزام. بعد از شش سال برای خانواده اش جنازه اش می ماند و البته افتخارش.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;دال هر روز می رود تظاهرات. اینطور که می گوید روز اول مادرش منعش کرده و گفته شیرش را حلالش نمی کند. روز دوم اما مادرش برایش دعای خیر خوانده. مادرش گفته بهش افتخار می کند. پدرش هم فقط خواسته مواظب “ساواکی ها” باشد. پدرش از آنهایی بوده که در کشتار میدان ژاله جان به در برده است. می گوید موقعش که بشود “اسراییلی ها” را می فرستند وسط تا مردم را مثل داس درو کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;دوستانش می گویند دال این چندوقت اصلا از این رو به آن رو شده. دال سابق بر این آدم خیابان گردی بود. البته خیابان گردی اش بلانسبت شما برای دنبال دختر مردم انداختن بود. امروز اما دال برای حفاظت از همان دخترهایی که روزی دنبالشان می انداخته بارها باتوم خرده است از “بی غیرت ها.” او می گوید در مقابل این وحشی گری ها نمیشود واکنش نشان نداد. می گوید از نظر او ” همه اونهایی که در اعتراض به این آدمک ها شرکت می کنند جزء یک خانواده هستند.”&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;خلاصه اینکه خودت مواظب این رفیق ما باش. من نگرانشم. هرچند نگرانی برای کسی که عاشق است هرچند بی مورد نیست ولی تا حد زیادی بی فایده است. &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;دیشب میان خواب  کابوس شهادتش را دیدم...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;.............&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=1&gt;نوشته شده توسط آقای پدر که پسورد خودش یادش رفته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 08:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pami86&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>pami86</dc:creator>
<guid>http://pami86.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترسي ندارم </title>
<link>http://pami86.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;TABLE style=&quot;WIDTH: 93%&quot; border=0 cellSpacing=0 cellPadding=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;HEIGHT: 25px&quot; class=newsContentTitle align=right&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;HEIGHT: 5px&quot;&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;DIV class=newsContentLead&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;MARGIN-LEFT: 7px; MARGIN-RIGHT: 7px&quot;&gt;
&lt;P&gt;ترسي ندارم كه در وانفساي اين دوران پرتوطئه به هر تهمتي منتسب شوم. &lt;BR&gt;ترسي ندارم كه به جرم مشوش كردن اذهان عمومي، متهمم كنيد ولي نمي‌توانيد منكر شويد كه من يك مادرم، نه فقط مادر «تنديس و بارانم»، مادر همه جواناني كه از سال‌هاي دور از دريچه فيلم‌هايم، مادران خود را در قالب شخصيت‌هاي «طوبا»، «گيلانه» و «فروغ»، «نرگس»، «سيما» و... ديده‌اند. مادر همه آناني كه در همه اين سال‌ها مرا به حريم خلوتشان پذيرفتند و از رنج‌ها و فريادهاي فروخورده‌شان گفتند و گفتند تا بتوانم جانمايه دردهايشان را در فيلم‌هايم تصوير كنم. به حرمت يك عمر اعتماد همه مخاطبانم، اين حق را بر خود قائلم كه به دادخواهي مادراني كه در اين شرايط بحران زده، بي‌پناه و دست از همه جا كوتاه يا در سوگ‌ جوانان از دست رفته‌شان خاك بر سر گرفته‌اند يا حيران و وحشت‌زده به دنبال پيدا كردن ردي از جگر گوشه‌هايشان در شهر سرگردانند، اين نامه سرگشاده را بنويسم كه، هيچ قانوني، هيچ مصلحتي، هيچ سياستي نمي‌تواند توجيه اين درد بر مادران اين سرزمين باشد. در شرايطي كه هيچ رسانه‌اي براي خبررساني واقعيت‌ها و هيچ مسوولي پاسخگوي دلهره‌هاي كشنده خانواده‌ها نيست، چگونه مي‌توان از خبر يا توهم مرگ و رنج دختران و پسران دستگير شده بر خود نلرزيد. دوربينم را چند روزي امان دهيد تا گزارشي بي‌پرده پيش رويتان بگذارم، شايد به واقع نمي‌دانيد كه زير پوست شهر چه مي‌گذرد؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رخشان بني‌اعتماد &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 11:42:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pami86&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>pami86</dc:creator>
<guid>http://pami86.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pami86.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#008000 size=4&gt;وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی.. . &lt;BR&gt;وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند... &lt;BR&gt;وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني. .. &lt;BR&gt;وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای. ..! &lt;BR&gt;وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ... &lt;BR&gt;دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی. .. &lt;BR&gt;وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ... &lt;BR&gt;وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ... &lt;BR&gt;فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#008000 size=4&gt;&quot; خیلی بزرگ بود &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#008000 size=4&gt;.....................&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=1&gt;نوشته شده توسط آقای پدر که پسورد خودش یادش رفته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 07:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pami86&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>pami86</dc:creator>
<guid>http://pami86.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی بابا اوباش میشود...</title>
<link>http://pami86.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#9932cc&gt;گلچهره مپرس / کان نغمه سرا / از تو چرا / جدا شد / گلچهره مپرس / پروانه ی تو / بی تو کجا رها شد / مپرس / مپرس / مرنجان دلت را خدا را / رها کن غمت را رها کن / مخور غم مخور غم نگارا / مخور غم مخور غم نگارا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پارمیسم سلام.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نمیدونی وقتی بابا ۱۵ روز دخترش رو نبینه یعنی چی و خدا کنه هیچوقت هم ندونی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بابا جونت رفت شد جزو اراذل و اوباش خیابانی و ۱۵ روز تو زندان اوین آب خنک خورد تا تازه حالیش بشه دنیا دست کیه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;البته هنوز هم نتونسته بفهمه اگه اراذل و اوباش امثال خودشن پس آدم خوبا کیان.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;به هر حال بعد ۱۵ روز بابا جون دوباره اومد خونه تا بهت بگه چقدر دوستت داشته و داره و حاضره همه عمرش رو واسه یه لبخند تو بده.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اونایی رو که بابات رو کتک زدن و ۱۵ روز ازت دور کردن ببخش.بزرگ شدی واسشون دعا کن.آخه حتما اونا هم یه پارمیس کوچولو دارن که دلشون واسش تنگ بشه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بابات هر جا باشه و هر کاری بکنه به یاد تو و مامان جون هستش و زندگی بدون شما واسش ارزش نداره.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زندگی شبهای سیاهش مال بابایی   روزای سفید و آینده درخشانش اگه باشه مال تو دختر گلم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;...........................&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=1&gt;نوشته شده توسط آقای پدر که پسورد خودش یادش رفته&lt;/FONT&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 12:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pami86&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>pami86</dc:creator>
<guid>http://pami86.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
